روایت مادرانه از میناب؛ «این اولین مهری است که کوله نمی‌خواهد»

مهر همیشه برای کودکان، فصل شوقِ کیف‌های نو، دفتر‌های رنگی و قدم گذاشتن دوباره در راه مدرسه بوده است؛ اما برای برخی مادران، همین تصویر‌های ساده کودکانه، به دروازه‌ای برای ورود به خاطراتی تلخ تبدیل شده‌اند.

به گزارش پایگاه خبری اخبارخوب به نقل از گروه فرهنگ و هنر خبرگزاری دانشجو، گاهی یک کیف مدرسه، یک دفتر رنگی یا حتی یک کفش کوچک می‌تواند تمام یک خاطره را زنده کند. برای مادرانی که داغ فرزندانشان را در حادثه تلخ میناب بر دل دارند، مهر دیگر فقط آغاز سال تحصیلی نیست؛ هر قفسه کیف‌های رنگارنگ، هر لباس نو و هر صدای شوق کودکانه، یادآور کودکانی است که کیف‌هایشان در میانه راه مدرسه جا ماند. روایتی مادرانه از شهری که مهر برایش به «روضه‌ای صامت» تبدیل شده است.

مهر همیشه برای کودکان، فصل شوقِ کیف‌های نو، دفتر‌های رنگی و قدم گذاشتن دوباره در راه مدرسه بوده است؛ اما برای برخی مادران، همین تصویر‌های ساده کودکانه، به دروازه‌ای برای ورود به خاطراتی تلخ تبدیل شده‌اند.

در میناب، پشت رنگ‌های شاد لوازم‌التحریر و پشت هر کیف مدرسه، قصه‌ای از فقدان و دلتنگی پنهان است؛ قصه کودکانی که راه مدرسه را آغاز کردند، اما بازگشتشان به خانه هرگز اتفاق نیفتاد. این روایت، از نگاه یک مادر، حکایت مهرِ شهری است که هنوز با جای خالی فرزندانش زندگی می‌کند؛ شهری که هر کیف جامانده، یادآور یک رویا و هر زنگ مدرسه، پژواک یک دلتنگی است، روایتی به یادداشت رضوان رحیمی مادری که برای بچه‌های میناب نوشت:

دلش یک کیف تازه می‌خواست؛ از آنهایی که بوی نو بودن می‌دهند و چشم را خیره می‌کنند.‌

می‌دانستم که باید یکی دیگر برایش بخرم. برای پنجمین سال استفاده، یک کیف تازه نفس می‌خواست.

دخترکم که حالا در آستانه کلاس پنجم ایستاده بود، با هیجانی کودکانه میان قفسه‌ها پرسه می‌زد. نگاهش مثل یک رادار، تمام لوازم‌التحریر‌های فانتزی و دفتر‌های رنگارنگ را شکار می‌کرد.

به قفسه کیف‌ها رسید. من، دست در دست پسر کوچکم، مراقب کنجکاوی‌های ناگهانی‌اش، میان قفسه‌های تحریر چشم می‌چرخاندم.

دخترم مقابل کیفی ایستاده بود؛ صورتیِ لطیف و ملیح، با آویزی ظریف که مثل عروسکی کوچک میان قفسه می‌درخشید.

مکثش طولانی شد.

با چشمانی لبریز از شوق، دنبال من می‌گشت. وقتی نگاهش، نگاهم را شکار کرد، دست تکان داد؛ فریاد بی‌صدای شادی‌اش در چشم‌هایش بود:

«مامان، این خیلی قشنگه! میشه بخریش؟ ببین چقدر نازه!»

من میان آن نگاه پر از امید، به کوله‌پشتی صورتی خیره شدم.

نزدیک‌تر رفتم.

اما چند ثانیه بعد، وقتی دقیق‌تر نگاه کردم، لکه‌های قرمز روی کیف دیدم.

نگاهم را به کیف کناری بردم. دستم را برای لمسش نزدیک کردم؛ انگار مشتی گل و خاک روی آن پاشیده باشند. زبری تنه کیف کف دستم را خراش داد.

یک قدم عقب رفتم.

در نگاهم، لحظه‌ای تمام کیف‌های قفسه درهم شد.

لکه‌های قرمز خون از جای‌جای کیف‌ها جاری شد؛ بعضی انگار با ضربه‌ای سنگین بر پیکره‌شان دریده شده بودند.

در همان لحظه، تصویر کیف‌های مدرسه میناب، مثل فیلمی سیاه و سفید از ذهنم گذشت.

تمام هفت ماهی که با این غم زندگی کرده بودم، یک‌باره زنده شد.

صدای دخترکم مرا از آن سیاهی بیرون کشید:

«مامان، می‌خرینش برام؟»

حالا مقابل من، قفسه‌ای از کیف‌های نو و تمیز بود.

به دخترک، به نشانه تأیید سری تکان دادم و با نگاهم او را به سمت پدرش بدرقه کردم.

امسال من سه فرزند محصل دارم؛ دو برادر که قرار است هر روز دست در دست هم، زیر نگاه مراقب من، روزگار بگذرانند و دخترکی که مدرسه‌اش تنها چند قدم با مدرسه برادرانش فاصله دارد.

هفت ماه از آن فاجعه دردناک گذشته است، اما من هنوز با دیدن کوچک‌ترین چیزی که شاید برای دیگران بی‌اهمیت باشد، سوگوار می‌شوم.

من در تمام این هفت ماه، نگاه از کفش‌های دخترکم گرفته‌ام؛ چون کفش‌های او مرا یاد آن لنگه کفش تنها و بی‌صاحب در میان خاک‌های میناب می‌اندازد.

یاد آن کلام تلخ پدر شهیدان سالاری می‌افتم که می‌گفت:

«من از روی اسم روی مداد و جامدادی‌اش، آنها را شناختم…»

ما مادر‌ها با قدرت سوگمان، می‌توانیم در یک شیء بی‌جان، یک زندگی تمام‌شده را ببینیم.‌

می‌توانیم با دیدن یک وسیله، ساعت‌ها در سوگ خاطره‌ای پاره‌پاره بمانیم.

مهر امسال دیگر بوی جشن و کتاب نو نمی‌دهد.

میناب دیگر فقط شهر لیمو و شرجی دریا نیست؛ میناب زخمی عمیق است که هر مهر دوباره سر باز می‌کند.

ما با تمام بغض‌هایمان، حریف نبودن آن دانش‌آموزان نمی‌شویم.

برای شهری که خاک مدرسه‌اش رنگ خون و رویا گرفته است، مهر امسال تنها یک فصل نیست؛ یک «روضه صامت» است.

روضه‌ای که حتی کلمات در برابر شکوه این درد، ناتوان می‌شوند.

من در این سوگ، هم‌نشین تمام مادران میناب هستم.

در سوگ قدم‌های شکسته و ناامید امروز مادر ماکان، در خرابه‌های مدرسه.

برای لباس‌های نو و تمیزی که هیچ‌گاه بر تن پسرک مینابی ننشست.

برای مادر محمدمهدی جنگکی؛ مادری که ۲۵ سال با چشم‌های منتظر زندگی کرد تا در نهایت تنها ۸ سال مادری را در آغوش بکشد.

اینها فقط روایت چند نام نیست.

اینها میراث مشترک ما مادران است؛ این بغض، این سکوت و این درد بی‌پایان، متعلق به تمام انسان‌هاست.

این اولین مهری است که کوله نمی‌خواهد.

پیش خدا شاگرد ممتازی که مهمان است.

موضوع دسته‌جمعی انشای اول شد.

یک خاطره با دوستی که از شهیدان است.

زنگ ریاضی با شمارش یادشان باشید.

امسال در این لیست‌ها غایب فراوان است…

دکمه بازگشت به بالا